اطلاعات اولیه ی من رو از صفحه اول وب سایت مشاهده نمودید. اگر هم مطالعه نکرده اید هنوز دیر نشده!!!

در خانواده ای مذهبی و در روستای فراشاه یزد (اسلامیه) در بهمن ماه 1358 دیده به جهان گشودم. منزل ما مکتبخانه ی قرآن بود و نوجوانان و جوانان روستا برای یادگیری کلام وحی، قرآن کریم به منزل ما می آمدند. اون وقت ها کلاس های آمادگی و پیش دبستانی نبود و همه قبل از این که به مدرسه بروند به مکتبخانه ها می رفتند و کلام وحی می آموختند.

در سن 5 سالگی قرآن را هفت مرتبه دوره نموده بودم و مادرم آموزش کتاب حافظ را با من شروع نمود. البته پدرم هم در این راه خیلی به من کمک می کرد. تا یادم نرفته برادرم محمد حسین نیز از سن دو سالگی آموزش قرآن را با من آغاز کرد و اولین ملای من برادرم محمد حسین بود. حتی نوار کاستی از آن آموزش نیز تا سال ها بعد از آن در خانه ی ما بود که بعد ها بنا به دلایلی به سرقت رفت.

در سال 1365 در کلاس اول ابتدایی دبستان شهید منتظر قائم اسلامیه شروع به تحصیل نمودم.

در 20 دی ماه همان سال برادرم محمد حسین که با کاروان سپاه محمد (ص) رسول الله عازم به میادین نبرد حق علیه باطل شده بود در عملیات کربلای 5 و در کربلای شلمچه شربت شهادت نوشید و به کاروان شهدا ملحق شد (روحش شاد و راهش پر رهرو باد).

اولین الفبای تحصیلم با شهادت برادرم عجین شد و رفتار و برخورد همسالان و همسایگان با من، تفاوت زیادی داشت.

در سال 1369 با پایان دوران ابتدایی راهی مدرسه راهنمایی نمونه ملاصدرا تفت شدم و سه سال هم در این دوره به تحصیل مشغول بودم.

البته از کلاس اول راهنمایی تابستان ها را به کار می پرداختم و به کار لحاف دوزی مشغول می شدم که اصلا از این کار خوشم نمی آمد و به زور مرا به این کار می فرستادند.

در سال 1372 دوران متوسطه را در دبیرستان شهید آیت الله صدوقی تفت آغاز نمودم.

تابستان آن سال را با فعالیت بنایی شروع نمودم  و  در همان وقت بود که وارد ورزش شدم و با ورزش محبوب کاراته (کان ذن ریو) آشنا شدم و در آن مشغول به فعالیت.

در سال 1375 در سال سوم دبیرستان بنا به دلایلی که یادآوری آن هیچگاه برایم خوشایند نبوده ترک تحصیل نمودم.

پس از ترک تحصیل به کارگری مشغول شدم و با اساتید بنایی زیادی کار کردم و جوانی خود را از بین بردم. . . به قدری سختی کشیدم و از دوستان و اقوام طعنه شنیدم که کمتر کسی این شرایط  را تاب می آورد ولی تقدیر این بود که آن ها را تحمل نموده و شرایط متفاوت را تجربه نمایم.

در سال 1377 وارد پرخاطره ترین دوران زندگی خود، راهی خدمت مقدس سربازی شدم و در سال 1379 از خدمت ترخیص.

این دوران را به جرات می توانم بهترین دوران زندگی خود معرفی کنم. آشنایی با عزیزانی که تا زنده هستم کلامشان در ذهنم متلاطم است.

دوران خدمتم را در تیپ همیشه پیروز 18 الغدیر یزد بودم و در کنگره بزرگداشت سرداران و 3700 شهید استان یزد خدمت می کردم. کنگره ای که بعد از دوران خدمت من به نام (کنگره بزرگداشت سومین شهید محراب، سرداران و 4000 شهید استان یزد) تغییر نام پیدا کرد و زیاد شدن تعداد شهدا مربوط به الحاق طبس به استان یزد بود.

پس از پایان دوران خدمت دوباره به بنایی مشغول شدم و چند سالی را به همین کار مشغول.

در این دوران بود که به خاطر این که مدتی ورزش کاراته را کنار گذاشته بودم فراغتی حاصل شد تا زمان بیشتری برای فکر کردن داشته باشم. تصمیم به ادامه ی تحصیل نمودم و دوران دبیرستان را در مدرسه دبیرستان شبانه روزی ایثارگران الغدیر یزد و مدتی هم المهدی تفت گذراندم.

حدود سه سالی هم در دو کارخانه ی مختلف به کار مشغول شدم و در حین کار به تحصیل می پرداختم و دیپلمم را گرفتم.

همان سال یکی از دوستانم برایم دفترچه کنکور گرفت و تمام کارهایش را خودش انجام داد و من خودم اصلا نه امیدی داشتم و نه علاقه ای به ادامه ی تحصیل. بالاخره کنکور هم دادم و بعد از شرکت در کنکور بدلیل مشکلی جسمی برای عمل جراحی به تهران رفتم. جراحی ای که چیز خاصی نبود ولی در نوع خودش یک موهبت الهی بود!

بعد از چند روز که برای معاینه ی پزشکی بعد از عمل به بیمارستان امام خمینی(ره) تهران رفتم بعد از بیرون آمدن از بیمارستان دیدم روزنامه های پیک سنجش دست همه هست و در حال مطالعه کردن بودند و دنبال اسم می گشتند. بی خیال بودم و اصلا برایم قابل باور نبود که دانشگاه قبول شوم. فاصله ای که بین دبیرستان و سالی که کنکور دادم بود به قدری برایم قبولی را دور از ذهن نگاه داشته بود که هنوز هم قبولیم را لطف خداوند می دانم هر چند که تمام زندگیم لطف اوست.

در راه که به منزل خواهرم می آمدم همان دوستی که ثبت نام مرا انجام داده بود زنگ زد که روزنامه های پیک سنجش آمده و در سایت سنجش هم قبولی تو را دیده ام. گفتم: برو بابا سر ظهری حوصله ندارم. . . . و قطع کردم. . . رسیدم خانه ی خواهرم. موضوع را به خواهرم گفتم و دامادمان کامپیوتر را روشن کرد و در جستجو در سایت سازمان سنجش موضوع را تایید کرد. گفتم شوخی می کنی دستگاه رو ری استارت کن شاید اشکال داشته باشه . . . . همین کار رو هم کرد ولی متاسفانه واقعیت داشت و دانشگاه قول شده بودم. . . . خیلی ها بال بال می زدند که دانشگاه قبول شدی بعد از این همه سال، ولی من اصلا برام یک چیز مهمی اتفاق نیفتاده بود بلکه برام مثل یک رویا بود.

بالاخره رفتم دانشگاه و با سه ترم مشروطی بالأخره فارغ التحصیل شدم . . .

تو زندگیم اتفاقات زیادی افتاده و ارتباطات زیاد، تجربه ای به من داده که احساس نمی کنم 30 سال سن دارم بلکه فکر می کنم 60 سال از خدا عمر گرفتم. هیچ گاه امید و آرزوهای بزرگی نداشتم و تقریبا به بیشتر آرزوهای دست یافتنی خود رسیده ام و بعضی وقت ها که به گلزار شهدای اسلامیه می رم خدا شاهده وقتی می شمارم شمار دوستای زیر خاکیم بیشتر از دوستای رو خاکیم هستند. به خدا این و از ته دل می گم و بهش اعتقاد دارم. دوستایی که از نزدیک باهاشون زندگی می کنم می دونند اهل شعار دادن نیستم و حرفی که بزنم بهش اعتقاد دارم.

یه روزی از ورزش کردن یه چیزی ازش می خواستم و اونم قهرمانی بود و هر چند که برای خودم پشیزی ارزش نداره ولی مدال برنز کاپ آزاد امارات (2007) ماحصل تلاش سالهای کاراته ی من بود.

در مربیگری کاراته اگه چیزی ازش می خواستم از سال 1379 که در نصرآباد باشگاه داشتم گرفته تا الان اگه به پز دادنش بوده داشتم و دارم و ای کاش نداشتم. . .

در داوری کاراته هم از داوری در مسابقات شهرستانی گرفته تا انتخابی تیم ملی همه را گذرانده ام و هیچ کدامش برایم مهم نبوده و بعضی وقت ها مسابقات شهرستانی برایم مشکل تر و مهم تر از انتخابی تیم ملی بوده.

این مطالبی که گفتم هیچ کدوم با اینکه افتخار هست برای من افتخار نیست و فقط چیز هایی که بهش افتخار می کنم و تا زنده هستم و حتی بعد از این که از دنیا رفتم برام سند افتخار داره و در دفتر چه ای ثبت و ضبط شده مطالبی است که الان می خوام بهش بپردازم:

تقربیا از نوجوانی هم در دستگاه اهل بیت نوحه خوانی و روضه خوانی کردم و بالاترین مرحله و به قول بعضی ها المپیک مداحی هم شرکت نمودم و اولین مداحی هستم که از اسلامیه در حرم با صفای امیر مومنان (ع) و اباعدالله الحسین(ع) و قمر منیر بنی هاشم ابالفضل العباس (ع) نوحه خوانی کردم و روضه خواندم و این سعادت از اهل بیت به من اعطا شد که یک شب جمعه ای را دعای کمیل روبروی ضریح مبارک آقا اباعبدالله الحسین(ع) برای جمعی از مردم بخونم و همچنین دعای توسل رو میون بین الحرمین.

نوحه خوانی و روضه خوانی طی چند سال به همراه هیئت جان نثاران اباعدالله الحسین (ع) اسلامیه در حرم مطهر رضوی در کنار بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا(ع) نیز از چیز هایی هست که بهش افتخار می کنم و امیدورام خداوند مسیر اهل بیت رو از من نگیره و اگه یه روزی خواستم از این مسیر به خاکی بزنم قبل از اینکه به ذهنم خطور کنه من و از ادامه ی زندگی معافم کنه!

دیگه چیزی فکر نمی کنم نیاز باشه به نوشتن هر چند که نوشتنی زیاد دارم و اگه مجالی به نوشتن باشه و نیازی به اون خیلی از حرفای ناگفتنی رو هم می نویسم.

ببخشید اگه زیادی نوشتم، بنا به نوشتن نبود ولی دیگه کیبورد ولم نکرد مجبور به تایپ شدم

خوب این هم باشه برای حسن ختام:

زیاده گویی من را به دل نگیر امشب                 قلم زبان دلم گشت  و قلب بی تقصیر

 

     
 
     
     

Copyright ©2006-2008 NABIZADEH.INFO  All rights reserved , Powered by: ESLAMIEH GROUPES
Designed by:   MoHaMaD JaVaD NaBiZaDeH

tel:09133542749